هر ثانیه انتظار، سالی می شود برای منتظر،
برای رسیدن به چند روز آینده وقت تلف می کنم...
پ.ن: ولادتی متفاوت در راه است، برای خودم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:20 توسط رضا ظریفی
|
من مانده ام ز پا
ولی آن دورها هنوز
نوری ست
شعله ای ست
خورشید روشنی ست
که می خواندم مدام
اینجا درون سینه من زخم کهن ای ست
که می کاهدم مدام
"حمید مصدق"
پ.ن: پاداش سکوتم، گرانبها تر از هر آن چیزی است که فکر می کردم.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:27 توسط رضا ظریفی
|
وقتی واژه ها در ذهنتان صف بسته اند و دلتان اجازه نوشتن نمی دهد،
چه می کنید؟
پ.ن۱: زیاد سوال می پرسم.
پ.ن۲: عصر روز گرم، زیر باد کولر، گوش دادن به موسیقی...
این تمام لذت این روزهاست، ساده و خنک.
پ.ن۳: شک می کنم به آدمک، به خبرای قاصدک شک می کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:7 توسط رضا ظریفی
|
به این فکر می کردم که در آغوش گرفتن سنگ سرد غسالخانه وقتی تنت گرم است و مثلا زنده ای چه حسی دارد؟
پ.ن: عکس های خوبی داشتم. کمی مراعات حال شما را کردم.
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:24 توسط رضا ظریفی
|
مست از خواب بر انگیختمشدست در زلف کج آویختمشجام آن بوسه که می سوخت مراتا لب آوردمش و ریختمش
ه.ا.سایه

+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:59 توسط رضا ظریفی
|