تبليغاتX
دست نویس
زندگی در دنیای عاقلان 

 دیوانه ای می خواهد که هیچ نفهمد!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 20:54 توسط رضا ظریفی |

همیشه دوست داشتی که خودی نشان بدهی،

هر طور که شد.

اما...

.تو را به خاطراتی می سپارم که شاید هر آن

یکی باشم از آنها.

مرگ، ای تلخ و شیرین زندگی،

گاهی چه آسان فراموش می شوی!

نوشتن این پست اصلآ دلیلی بر نا امیدی نیست. حقیقتی است که الآن کنارم نشسته و به صفحه مانیتور خیره شده.

 باید دوستش داشته باشیم، نه؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 21:45 توسط رضا ظریفی |

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 0:29 توسط رضا ظریفی |

مسابقه فوتبال داره از تلویزیون کوچیک آرایشگاه پخش میشه، جوونایی که یکیشون هم پسر صاحب آرایشگاهه دارن فوتبال تماشا می کنن.

با هر شوتی دادشون میره هوا. بین دو نیمه هم وقتی دارن تا به موهاشون برسن. مدلهایی که...

نیمه دوم شروع میشه. دوباره همون بساط بر پاست. مرد آرایشگر راضی نیست از این همه سر و صدا. قیافش که این طور نشون میده. مدام غر میزنه. دلش میخواد می تونست همشون رو بندازه بیرون.

چیزی به آخر بازی نمونده. خانوم جوونی وارد مغازه میشه با یه کیف که دستشه. اول فکر می کنم اومده درخواست پول کنه، اما نه.

چند تا برس و شونه از کیفش بیرون می آره.

"آقا برس نمی خواهید؟"

مرد آرایشگر چندتا برس و شونه میخره میذاره تو کمد. پولش میشه ۲ هزار تومن. خانوم جوون پول رو  می گیره و میره. مرد آرایشگر هم سرشو تکون میده. با ناراحتی میگه:"عجب غیرتی!" زیر چشمی به پسرش نگاه می کنه. پسر و دوستاش اصلاَ متوجه اومدن و رفتن اون خانوم نشدن.

داور که سوت آخر بازی رو میزنه پسرا میرن سر کمد. هر کدوم یکی از همون برس و شونه های نو رو بر میدارن و مشغول ور رفتن با موهاشون میشن.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 20:7 توسط رضا ظریفی |

خواستیم پر شویم، خیس شدیم.

گفتیم سنگ باشیم، خرد شدیم.

جوانه زدن خوب بود، خشکمان کردند.

خواستیم داد زدن را تجربه کنیم، هشدارمان دادند.

گفتیم ساکت بمانیم، نیشخند زدند.

خواستیم فرار کنیم، پایمان را بستند...

 

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:26 توسط رضا ظریفی |