"گناهم این بود که با همه علم،
ندانستم در چنین وانفسائی،
معشوق که خود عاشق نباشد
نتواند قدر این عشق به جا آورد."
خيلي خوب است كه بعد از مردن افراد همين جوري الكي به آنها بها مي دهيم و مناسبت مي تراشيم. كاش ايام تعطيلات افزايش بيابد!
۲:بوي ارديبهشت را استشمام مي كنم و باز هم حالم بد مي شود. به خصوص كه كتاب خانه كوچك كنار كامپيوتر (به قول فارس ها رايانه)را با چندين جلد كتاب نخوانده كه آرزوي خواندنشان را دارم مي بينم.
اميدوارم امسال نمايشگاه كتاب را نبينم.
در ضمن جلد سوم كتاب فراموشخانه... هم رسيد از يك جاي خيلي نزديك.
۳:همه خوبيم من،تو،او،ما،شما،ايشان...
۴:مي نويسم،نمي نويسي،نمي نويسد...
دیدم.
بد جور می ترسید تا خیلی راحت آسان ترین حرفش را بگوید.
خفه شد. مُرد!
تکمله:آن «تویی» که درباره اش می نویسم الزاما وجود خارجی ندارد. شاید بیشترشان خودم باشم. به خودم نهیب می زنم.
قطع که شد نه از کسی خبر داری نه کسی از تو خبر دارد.
در چنین وضعیتی شما چه حسی دارید؟
به من که بد نمی گذرد.
گفتم: این خود اوست؟ یا نه، دیگری ست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم: این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟
***
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم و حیران تر شدیم
هردو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پر پر شدیم
***
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن را ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
***
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او
خرداد۱۳۶۷
حمید مصدق
*: من که اصلا دوست ندارم چنین وضعیتی اتفاق بیفته، به خصوص برای یکی از دوستان عزیزم.
بالاخره این هم یه جورشه! ![]()
گناه از پرده هاست و عزم پرده دار!
ببین! ما را به اینجا کشانیده اند تا ببینیم! همین جا!
سر اعظم،همین جا در دل این اقیانوس بی رنگ و بی موج و بسیط پنهان است.
حقیقت در میان صدف بی رنگی و خلوص و سادگی است.
هرچه از نوع دیگر گفتیم و شنیدیم، همه رنگ بود و فریب.
بر گرفته از کتاب کیمیا خاتون
مکان: ابتدای خیابان آزادی، خیابان جمالزاده
زمان: ۱۱ فروردین ماه - ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر
همراه تعداد زیادی مسافر منتظر رسیدن تاکسی و خودرو های مسافر بر شخصی به مقصدهای مختلف ایستاده ام اما هیچ خبری نیست، چراکه جشن بزرگ انقلاب در میدان انقلاب در حال برگزاری است. البته چیزی به پایان مراسم باقی نمانده. با ورود هر خودرو در هر چند دقیقه مسافران به سمت آن هجوم می برند. در این مرحله آنهایی برنده هستند که دربست هستند. قیمت ها هم که دل به خواه رانندگان است. بوي قورمه سبزي از رستوران كنار ايستگاه به مشام مي رسد.
بعضی مسافران درباره جشن و قورمه سبزي حرف هایی می زنند که مثلا نمی شنوم. اوضاع در هم و بر هم است.
تك و توك رانندگان حاضر در ايستگاه هم مثل شوالیه های قهرمان مرکب های رهوارشان را تیمار می کنند. ما هم آنها را تماشا می کنیم.
نمای دوم:
مکان:داخل خودروی مسافر بر شخصی
زمان: همان روز - ساعت۷:۴۷ بعد از ظهر
خسته از ایستادن، بالاخره بعد از حدود ۴۰ دقیقه داخل خودرو نشسته ام. بقیه هم مثل من هستند. کسی حال حرف زدن ندارد.
رادیو روشن است و اخبار ساعت ۱۹:۴۵ از رادیو پیام در حال پخش شدن است.
مجری می گوید:پیتزا با طعم قورمه سبزی که توسط تاجر ایرانی در جشنواره پیتزای ایتالیا ارائه شده توانست رتبه سوم را از میان ۴۱۰ نوع پیتزا که ازسوی آشپزهاي۴۱ کشور شرکت کرده بود از آن خود کند.
از شنيدن خبر كسب رتبه توسط پيتزاي قورمه سبزي مشعوف مي شويم. اين بار راننده حرف هايي را بلند بلند مي گويد ...
بوي قورمه سبزي تا رسيدن به مقصد به مشام مي رسد.
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم