تبليغاتX
دست نویس
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:11 توسط رضا ظریفی |

دسته گل هایی را که بچه ها سر چهار راه ها می فروشند دیده ای؟

مطمئن هستم که حتی یکبار هم که شده از آنها «گل» خریدی.

«گل» زیباست. خوش آب و رنگ است. خوشبوست. اگر مواظبش باشی چند روز بیشتر تازه می ماند.

حواست که نباشد و «آفتاب» زیاد بهش بتابد، پژمرده می شود. زشت می شود. می گندد.

دیگر «گلی» باقی نمی ماند.

مواظب باش تا پژمرده نشوی، گل!

«آفتاب» همیشه زندگی بخش نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:15 توسط رضا ظریفی |

حضرت امیر المومنین(ع) در توصیف روزگار آخر الزمان و ظهور «قائم آل محمد»(عج)

می فرمایند:

«او هنگامی ظاهر می شود که حقیقت ها کم ارج شود و دنباله روها از نابخردان پیروی کنند، پشت ها سنگین شوند، حوادث پیاپی واقع شود، عرب ها دچار اختلاف شوند، اشتیاق به ظهور مصلح هر لحظه بیشتر شود و خویشتن داری از جامعه رخت بر بندد و ... شیطان بر همگان چیره شود.

زن ها فرمانروائی کنند، حوادث جانکاه و کمر شکنی رخ دهد، شکافنده ها بشکافند و پیش بتازند، تیز پروازان حمله کنند، دنیا روی ترش کند، راز داران خیانت پیشه همرازان را لو دهند، عراق را فتح کنند و هر اختلافی را با خونریزی پاسخ دهند.»

منبع: یوم الخلاص(روزگار رهایی) تالیف کامل سلیمان ترجمه علی اکبر مهدی پور

جلد دوم صفحه۶۸۳

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:34 توسط رضا ظریفی |

بعد از گفت و گو با چند نفر از دوستان _كه البته زود به آخر رسيد_ موضوعي باعث شده تا فكرم چند روزي مشغول باشد.
آنها كه مادر زادي نابينا هستند چطور خواب مي‌بينند؟
تصوير آنها از اين دنيا و روياهاشان چقدر با تصاوير و روياهاي ما يكسان است؟
«درخت» ذهن يك نابينا با «درخت» ذهن من چقدر تفاوت دارد؟
به نظرم گاهي آنها بهتر مي‌بينند، چرا كه به طور واقعي‌تري با احساسشان در ارتباط هستند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:7 توسط رضا ظریفی |

رموز مصلحت ملک خسروان دانند

گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:27 توسط رضا ظریفی |

شب، سکوت و کویری

که بداند

ظاهرم آب و درونم آتش است

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:18 توسط رضا ظریفی |

اگر هنوز خواندن می دانی، بخوان . . .

***

آسمان آبی خواهد ماند.

درختان در بهار جوانه می زنند نه در پائیز.

زندگی در اعماق تاریک اقیانوس هم جریان دارد.

سنگ پشت ها مثل اجدادشان فقط از تخمی شکننده متولد خواهند شد.

امروز را در حسرت دیروز از دست می دهیم و فردا . . .

***

نخواستی که یکبار بخوانی ام، شاید هم نتوانستی!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:9 توسط رضا ظریفی |

بالای در نوشته:

«به آنچه داری شاکر باش و به آنچه می خواهی مشتاق»

امام علی (ع)

سرها به زیر است.

«مسافرین عزیز ایستگاه پایانی می باشد. لطفا پس از توقف کامل، قطار را ترک فرمائید.»

همه یکی یکی پیاده می شوند. کسی سرش را بالا نمی گیرد.

***

جنازه را که روی سنگ سرد دراز می کنند.

یک لگن آب گرم و یک شست و شوی حسابی در راه است.

خوش آمدید!

***

راستی اینجا صدای «خیلی دور، خیلی نزدیک» به گوش می رسد، همین طوری!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 12:4 توسط رضا ظریفی |

دلم گرفته خدا را تو دلگشائی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدائی کن

.

.

.

ه. ا .سایه

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:31 توسط رضا ظریفی |

نمای اول:

مکان:جائی در همین شهر درندشت و داخل مغازه ای به نام لبخند

زمان: همین چند دقیقه قبل

فروشنده پشت میز ایستاده است. خریدار وارد مغازه می شود.

سلام،

سلام، بفرمائید.

خنده دارید؟

بله، چه سایزی؟ چه مدلی؟

فکر کنم سایز ۲۸، مدلشو نمی دونم. فرقی نمی کنه.

اجازه بدین...

(فروشنده نگاهی به قفسه می اندازد و ادامه می دهد.)

نه،متاسفانه تموم شده.

ممنون.

خریدار بدون لبخند از مغازه خارج می شود

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:6 توسط رضا ظریفی |

ادعا ندارم که همیشه گوش به فرمانت بوده ام،

اما فقط این بار،

تو می توانی،

صدایم را می شنوی،نه؟

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:0 توسط رضا ظریفی |

چند روزی است که جور دیگری نگاهشان می کنم.

همه سردند. خاکستری اند.

کافی است بفهمند نگاهشان می کنی. سردتر می شوند.

نمی دانم مقصد کجاست.

یکی سوار می شود، دیگری پیاده.

بیشتر به «گمشده گان» می مانند.

آنها هم مرا نگاه می کنند. شاید من هم سرد و خاکستری شده ام.

شاید من هم به «گمشده گان» می مانم. نمی دانم!

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:38 توسط رضا ظریفی |