در چند روز گذشته این نوشته را خیلی بیشتر دیده ام.
که سالهاست دریا را ندیده ام،
که ماه هاست کوه را زیر پا نگذاشته ام،
که روزهاست به آسمان نگاه نکرده ام،
همه این مدت،
تو برایم بس بودی.
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم...
جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر
بر لب جو بوته های بارهنگ و پونه و خطمی
خوابشان برده ست.
با تنی بی خویشتن، گویی که در رویا
می بردشان آب، شاید نیز
آبشان برده ست. . .
(مهدی اخوان ثالث)
تا باز هم نگرانت باشم.
"مریم مقدس" تو بودی.
شما بنویسید.
آخرم سوختی از حسرت ناکامی ها
تو و نوشیدن پیمانه و خشنودی دل
من و خاک در میخانه و بدنامی ها
(فروغی بسطامی)
از این دوبیتی خیلی خوشم اومد به خصوص بیت دوم که منو یاد "من او" انداخت.
چرا نمی دونم.
یا علی . . .
ماهی را از آب بیرون کشید.
یکی دو دقیقه بعد . . .
ماهی مرد.
به همان راحتی که من دیدم.
به همان سختی که خودش فهمید.