امروز چندم زندگیست؟
چراغ ها خاموش
و روی کیک تولد
یک آی با کلاه،
که عنقریب به فوت بی رمقی
الف خواهد شد
و داستانی دیگر.
***
شوهر در کشوی آشپزخانه
دارد دنبال کارد می گردد
زن نیمه عریان و پا برهنه نیست
اما کیک به دست به طرز غریبی
مثل سالومه قدم بر می دارد
و چهره اش در نور کهربایی شمع
به ماسکی عتیقه می ماند
عجیب شبیه خودش.
زوج جوان و بی شک خوشبختی
دور می شود آرام
از دود سیگار مرده شوری من
***
صاحبخانه میهمان نواز
به سیگار می گوید میخ تابوت
پس با یک حساب سر انگشتی
تابوت من باید چیزی باشد
شبیه تختخواب تا شده ی مرتاض ها
عجالتن اما
باید برای دوربین لبخند بزنیم.
در صحنه زندگی
بهترین کارگردان کیست؟
و بهترین بازیگر؟
کوچکتر از آنی بود که فکر می کردم.
کاش فردا . . .
صوفی بیا که خرقه ز سالوس بر کشیم وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر فتوح و صومعه در وجه می نهیم دلق ریا به آب خرابات بر کشیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند غلمان ز روضه، حور ز جنت به در کشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سّر خدا که در تُتُق غیبت منزوی است مستانه اش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوه ای ز ابروی او تا چو ماه نو گوی سپهر در خم چوگان زرکشیم
حافظ نه حد ماست چنین لافها زدن پای از گلیم خویش چرا بیشتر کنیم