تبليغاتX
دست نویس
از تمام فرصت من

ثانیه ای بیش نمانده تا خنده تو.

چه انتظار تمیزی!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:26 توسط رضا ظریفی |

چه نگاه سردی!

چشمانت را ببند تا

دلم گرم شود.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 13:33 توسط رضا ظریفی |

...

شکر پر اشکم نثارت باد.

خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من،

 ای زبرجد گون نگین خاتمت بازیچه هر باد

تا کجا بردی مرا دیشب،

با تو تا دیشب کجا رفتم.

(مهدی اخوان ثالث)

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:45 توسط رضا ظریفی |

دوست داشتنم را جدی نگیر،

من درختان را هم دوست دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 22:29 توسط رضا ظریفی |

قرار بود اینجا مطلب دیگری بخوانید اما حسب الامر آنکه در «کوچه پشتی» می نویسد قرار شد اول فاتحه ای برای مرحوم دکتر «قیصر امین پور» بخوانم و بعد هم شعری از او را، شما در «دست نویس» بخوانید.
فاتحه را خواندم تا آرامشی باشد برای «آرامش» رفته روزهای بی بهانه مان.

اما شعری از قیصر:


نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!


و بخش سوم که قرار است حرفی درباره او باشد.
سخنی بهتر از سروده خودش نداشتم.


باورم نمی شود، کی کسی شنیده است:
زیر خاک گم شوندقله های استوار؟


اما در ادامه این دل نوشتن ها کاش دعوت شدگان هم بنویسند.

1: آزاده سهرابی
2: عباس کریمی
3: پیروزه روحانیون
4: مهناز چتر فیروزه
5:حمیدرضا داداشی

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 20:12 توسط رضا ظریفی |

به من نگاه کن

درست به چشمهایم.

می دانم که تازه از زیر چتر برگشته ای

می دانم که وقت نمی کنی دلت برایم تنگ شود

ولی من از دلتنگی تمام وقت ها برگشته ام.

...

می خواهم چشمهایمان را به قضاوت جاده بگذارم

و شهر شما را به قضاوت آسمان

حرفی اگر بود

تو از تمام وقت های با خودت

چیزی بگو.

ابتدا سکوت است.

برگرفته از قطعه «دارم به شهر شما دست می کشم» نوشته هیوا مسیـح ـ

 کتاب « من پسر تمام مادران زمینم»

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 16:13 توسط رضا ظریفی |

مگر نه اینکه آرزوی «ماهی» در همه عمر رسیدن به «دریا» بود؟
پس چرا مدام خلاف جریان آب شنا کرد؟
اگر همراه آب رود به وسط دریا پرت می شد...



+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:53 توسط رضا ظریفی |

غزل «صائب تبریزی» رو می خوندم. زیبا بود. شما هم بخونید.
خط به اوراق جهان دیده و نادیده زدیم
پشت دستی به گل چیده و ناچیده زدیم
هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشید
چار تکبیر بر این نخل خزان دیده زدیم
حاصل ما ز عزیزان سفر کرده خویش
مشت آبی است که بر آینه دیده زدیم
بر شکست خزف اکنون دل ما می لرزد
گرچه بر سنگ دو صد گوهر سنجیده زدیم


حتمن می دونید اما بگم «خزف» به فتحه خ و ز یعنی سفال.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:15 توسط رضا ظریفی |