تبليغاتX
دست نویس

چه توفیری دارد سال شما 365 روز داشته باشد و سال من، بي روزهاي پايانی‌اش، مثلا طلوع  و غروب 614 را تجربه کند؟

اصل آن است که شما "احسن الحال" را داشته باشید و من هم، شاید.

هرچه که هست این هیاهو و سردرگمی شاد چند هزار ثانیه دیگر به پایان می رسد تا دوباره از نو شروع شوند.

ما هم همچنان بازیگران این صحنه پر ازگرد و خاکیم.

هرچه که پیش‌آید خوش‌آید برای شما و همه و من.

 

  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:26 توسط رضا ظریفی |

شاید کمی خنده دار باشد اما هر روز صبح اولین کارم تماشای آسمان شده.

نگرانم.

صدای پرستوها نمی آید و من همچنان منتظر پرواز تند وتیزشان هستم.

بهار بی پرستو تجربه جدیدی است.

پ.ن: غم اگر از دل گریزد وای من...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:42 توسط رضا ظریفی |

بوی پیرهنت چون برف بهاری، تمام اتاق را سپید کرده بود

عقربه ها

مثل دو تیغه الماس

بر مچ دستم برق می زدند

و زمین به قطره اشک درشت و معلقی می مانست

ماجرای مرا پایانی نبود

اگر عطر تو از صندلی بر نمی خاست

دستم را نمی گرفت و

به خیابانم نمی برد.

"شمس لنگرودی"

پ.ن۱: این را در اولین برگ تقویم سال بعدی نوشته که متولد ماه بهمن برایم سوغات آورده بود.

پ.ن۲: تو را در رویا دیدن هم عالمی دارد. مهربان تر از واقعیت...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 23:40 توسط رضا ظریفی |

دیشب ستاره های آسمان را در دل کویر تماشا می کردم که چه زیبا سوسو می زدند و امشب نشسته ام و «نامه های» سید علی صالحی را می خوانم.

اولین قطعه که سوسو زد...

«اگر اشتباه نکنم

به گمانم آخرین دیدار ما

بالای بن بست همین باغ صنوبر بود

تو پیراهن بنفشی از بارش پروانه پوشیده بودی

باران هم می آمد،

زیر درختی که بر پرچین پسین خمیده بود

چیزی جز چراغی شکسته

سنگچین اجاقی خاموش

و دو سه کبریت سوخته ندیدیم.

راستی چرا به خاطر یک خط خالی

از خواب جمعه و از مشق گریه گذشتیم؟»

...

دلم بد جور لک زده برای همان کویری که آسمان شبش پر بود از ستاره های خیلی دور و خیلی نزدیک.

پ.ن: اسم این قطعه «دارد یک اتفاق تازه می افتد» است.

 خواستید، بخوانید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:43 توسط رضا ظریفی |

باز هم بازي تازه‌اي راه افتاده تا اين بار ترانه ها سوژه‌اش باشند!

نمی‌دانم مبدع این بازی‌ها کیست و  اصلا هم نمی‌خواهم که بدانم اما به نظرم نوع پیشرفته‌ای از تفتیش عقاید است که این بار از سوی به اصطلاح عده‌ای متحجر به راه نیفتاده است اما این که این و این یکی دعوتم کرده‌‌اند به بازی، لطف داشته‌اند.

راستش را بخواهید هیچ به یاد ندارم مرد تنهایی در شب که از روح بزرگوارش به دلیل حجاب دلگیر بود، چه خواست و چه کرد.

از این به بعد هم این بازی را می‌سپارم به آنهایی که می‌خواهند بازی کنند.

اما این چند سطر را دوست دارم، شما هم می‌توانید بخوانید.

 

"... زمانی که با زمانه خویش نساختی و با مسند‌نشینان و امر‌بران ایشان کنار نیامدی و آنچه را که جاهلان می‌گویند، جاهلانه باز نگفتی، لاجرم به تبعید ابدی روح گرفتار خواهی شد- حتا اگر در کنج منزلی در شهری ساکن باشی- و اگر بر نپذیرفتن پای فشردی، آواره‌ات خواهند کرد یا به زندانت خواهند انداخت و به دارت خواهند کشید..."

 

پ.ن: این چند سطر بالا که بر گرفته از کتاب "مردی در تبعید ابدی" است به هیچ کسی اشاره نمی‌کند. لطفا دچار سوتفاهم نشوید.

پ.ن: ترانه زیاد گوش کرده و می‌کنم. هر کدام خاطراتی برایم دارند که با اجازه همه بزرگترها برای خودم نگهشان می‌دارم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:3 توسط رضا ظریفی |

در همین چند روز شلوغ آخر سال که گویی تا قیامتی عظیم ثانیه ای بیش نمانده الهام کارت تبریک سال نو را به من می دهد. البته کارتی که برای اسفند ۸۵ است و قرار بوده در یکی از همین روزهای شبیه امسال بگیرم.

فال سال ۸۶ را داخل کارت نوشته...

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

پیر دردی کش ما گرچه ندارد زر و زور

خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی دارد

یکی پ.ن: خبر دارم که دوستان دیگری هم که کارت تبریکشان را پارسال گرفته بودند به درستی تمام و کمال فالشان اعتراف کرده اند.

دو پ.ن: این کارت عکسی داشت که کار خود خانم صالح است. اگر اسکنر یافتم حتمن به این پست اضافه می کنم که بسیار زیباست.

سه پ.ن: باشد برای بعد...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:8 توسط رضا ظریفی |

چند روزی است که درد دارم.

حجم سنگین کلمات گنگ رژه می روند روی راه صاف ذهن و رد نامفهومی به جا می گذراند.

همه این سردر گمی ها هم نتیجه خوبی داشته تا حالا، شاید!

تمام اینباکس موبایل و جی میل را پاک کردم، حتا آنهایی را که در این یکی دو روزه رسیده بود و نخوانده بودمشان.

حس از دست دادن پیام ها، لذت تولد داشت.

تا به حال شما «درد تولد» را حس کرده اید؟

پ.ن: بعضی دردها را می توان بیشتر دوست داشت، مثل درد آنچه که در سینه داری.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:27 توسط رضا ظریفی |