تبليغاتX
دست نویس
۱: هنوز زنده ام. اینجا نا امن نیست. همان رسانه هایی که سال ها درسش را خوانده ایم نا امنش کرده اند.

۲: خودم کامنت ها را تایید می کنم. با اینترنتی به سرعت لاک پشت. نجف که این طور است. شاید از فردا در کربلا طور دیگری باشد.

۳: بار معنایی واژه ها حیرت انگیز است. زمانی بود که عراقی ها با شنیدن نام "صدام" ابرو در هم می کشیدند.

حالا نام صدام برای کودکان بی دغدغه عراقی که در خاک غلط می زنند روایتی است از تمام روزهای گذشته پدرانشان...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:33 توسط رضا ظریفی |

حالا اجازه مي‌خواهم كمي هم دیگران بدانند چه میان ما گذشته.

 از شهریور آن سال که خوب می‌‌دانی تا امروز كه دوست ندارم حساب کنم چند روز رفته، منتظر بوده ام.

 صبر کردم.

مدت زیادی نیست. شاید خیلی هم كم باشد در مقابل صبر تو. با‌لاخره تماشای پرواز که کار هر کسی نبود و نیست.

 اما دوباره رخصت دیدار داده‌اي؛ به اجر كدام کار، نمي‌دانم.

هنوز متحیرم. هر قدمی که بر می‌دارم می‌لرزاندم. نکند راه اشتباه باشد و تقاص آن، ندیدن تو شود.

حالا چند ساعت مانده تا تماشای تو و همه عاشقانه‌ها.

اینکه ساعت‌ها در راه باشم و ناگهان...

چشمم بیافتد به گنبد زر اندود و بیرق سرخی که به نشان انتقام خونت در احتزاز است.

این قدم‌های آخر هم دستم را بگیر...

 

 

پ.ن: سفر ناگهان چرا و چطور ندارد که. به يا‌د همه‌تان خواهم بود، اگر به ياد‌م آمد‌يد. حلال کنید.

پ.ن۱: باید ایرانی باشی تا آمریکایی های لب مرز به تو مشکوک شوند. بعد از یکی دو دقیقه صحبت دوست شدیم و کار به دعوت نامه کشید...

حالا چرا بعضی ها در گفت و گو ناموفق هستند، خدا عالم است.

 

پ.ن۲: جای همه آنهایی که دست نویس را خوانده اند خالی...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:0 توسط رضا ظریفی |

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:24 توسط رضا ظریفی |

هر ثانیه انتظار، سالی می شود برای منتظر،

برای رسیدن به چند روز آینده وقت تلف می کنم...

پ.ن: ولادتی متفاوت در راه است، برای خودم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:20 توسط رضا ظریفی |

من مانده ام ز پا

ولی آن دورها هنوز

نوری ست

شعله ای ست

خورشید روشنی ست

که می خواندم مدام

اینجا درون سینه من زخم کهن ای ست

که می کاهدم مدام

"حمید مصدق"

 

پ.ن: پاداش سکوتم، گرانبها تر از هر  آن چیزی است که فکر می کردم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:27 توسط رضا ظریفی |

وقتی واژه ها در ذهنتان صف بسته اند و دلتان اجازه نوشتن نمی دهد،

چه می کنید؟

پ.ن۱: زیاد سوال می پرسم.

پ.ن۲: عصر روز گرم، زیر باد کولر، گوش دادن به موسیقی...

این تمام لذت این روزهاست، ساده و خنک.

پ.ن۳: شک می کنم به آدمک، به خبرای قاصدک شک می کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:7 توسط رضا ظریفی |

به این فکر می کردم که در آغوش گرفتن سنگ سرد غسالخانه وقتی تنت گرم است و مثلا زنده ای چه حسی دارد؟

پ.ن: عکس های خوبی داشتم. کمی مراعات حال شما را کردم.

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:24 توسط رضا ظریفی |

مست از خواب بر انگیختمش
دست در زلف کج آویختمش
جام آن بوسه که می سوخت مرا
تا لب آوردمش و ریختمش

ه.ا.سایه


+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:59 توسط رضا ظریفی |