تبليغاتX
دست نویس
وقتی باران رفته است،

وقتی برگ درخت سبز است،

وقتی ما خسته ایم...

تو هم نیا!

پ.ن: نوشتن با "کیبوردی" که برچسب فونت فارسی ندارد به نوعی لذت زندگی را به تو می آموزد.

مدام مجبوری که بنویسی و بپاکی...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 13:53 توسط رضا ظریفی |

کاش نام "هابیل" بر سر زبان ها می ماند

اما ...

 

پ.ن: روزهای مهربانی مستدام باد.

پ.ن۲: همیشه از بازی های سیاسی که باید مواظب باشی تا ضربه نخوری و مدام به حریفت مشت بکوبی متنفر بوده ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:8 توسط رضا ظریفی |

من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم
تو بايد تازه‌گی‌ها
از اينجا گذشته باشی.

گفت‌وگویِ مخفی ماه وُ
پرده‌پوشیِ آب هم
همين را می‌گويند.

ديگر نيازی به دعای دريا نيست
گلدان‌ها را آب داده‌ام
ظرف‌ها را شسته‌ام
خانه را رُفت و رو کرده‌ام
دنيا خيلی خوب است،
بيا!
علامتِ خانه‌بودنِ من
همين پنجره‌ی رو به جنوبِ آفتاب است،
تا تو نيايی
پرده را نخواهم کشيد.

سید علی صالحی

پ.ن: امروزم که با روز مشابه سال پیشش خیلی توفیر دارد، مبارکم باشد!

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 15:23 توسط رضا ظریفی |

گاهی اوقات کاری می کنم کارستان.

 یک بار تجربه کرده بودم. هرچه در اینباکس موبایل و جی میل داشتم و سربه سرم  می گذاشت را پاک کرده بودم و حالا این بار تجربه ای بهتر داشتم.

از حدود ۲۰۰ نظر تایید نشده ای که بعضی ها تهدید بود و بعضی ها عاشقانه، بعضی ها برای زیر و رو کردن زندگی  دیگران بود و بعضی دیگر برای زیر و رو کردن خودم، گذشتم.

اما مرورشان خیلی هم بد نبود...

 

پ.ن: این روزها آنقدر اخبار مزخرف از اوضاع اطراف(کشوری را عرض می نمائیم!) به سمع و نظر مبارکم می رسد که جایتان خالی...

کاش بودید و با هم سبز می شدیم.

 پ.ن: مدرک دکتر هم رسید. بازهم حرفی دارید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:37 توسط رضا ظریفی |