همه مان ورزشکاران یا بهتر بگویم بوکسورهای قابلی شده ایم در این چند ده سال...
خدا استکبار را حفظ کند که اگر نباشد ما هیکلمان از ریخت و قیافه می افتد.
ما هم همچنان مشت می زنیم، چه با "دو رای" چه با یک "راهپیمایی"
پ.ن: یکی از دوستان سیاسی نویس که امروز از فرط خوشحالی نمی دانست چه کند، مدام خدا را شکر می گفت که توانسته اند به دهان استکبار باز هم مشت محکمی بزنند.

مبارک باشد، انشاالله!
پ.ن:تبریک احمدی نژاد به اوباما
پ.ن: اگر اخبار را نتوانستید بخوانید به سایت رادیو فردا را بخوانید.
البته بماند که امروز آخرین شماره نشریه شهروند امروز منتشر شد. تا هفته بعد...
کز آتش دل ما گشت پخته خام شما
دوست دارید این بیت را با صدای چه کسی بشنوید؟
پ.ن:برای دیداری که یک فنجان چای و چند عدد بیسکویت تمام ضیافت آن است، لحظه می شمارم.
پ.ن۱: ضیافتی که در بالا آمده است و گویا موجب سو تفاهم برای خوانندگان شده است دیداری بود با استاد آواز ایران که بنا به دلایلی چند روزی به تعویق افتاد. همین.
قرار است تهران پایتخت وبلاگنویسان جهان باشد! (فکرشو بکن!)
البته پر بیراه نیست این مساله. همین الان چند دقیقه ای وقت بگذارید و با چند کلیلک به جاهایی پا بگذارید که اصلا فکرش را هم نمی کردید.
جالب تر از همه همین وبلاگ هایی هستند که همه چیزی دارند. یکی از دنیا گلایه دارد و اینکه "آی بشریت! همه به دام افتاده ایم." دیگری مباحث علمی مطرح می کند. آن یکی هم اشعار عاشقانه را با کلی پروانه و گل نثار معشوقان چندگانه اش می کند و الخ.
اما موردی که هنوز با آن کنار نیامده ام استفاده از اسامی است که به شیوه های گوناگون بر گرفته از معانی مختلف هستند در صورتی که قریب به اتفاق بازدید کنندگان از هویت نویسنده آن وبلاگ یا حتا کامنت با خبر هستند. به نظرم اینکه گاهی دوست داریم خودمان را تحت عناوینی مثل.... (نمی نویسم که دوستان بهشان بر نخورد)مخفی کنیم ناشی از سر در گمی در زندگی واقعیمان است.
اگر راضی بودیم از آنچه که هستیم و به دنبال بقیه اش هستیم، پشت اسامی مستعار و القاب قایم نمی شدیم.
پ.ن: این بلندترین پستی است که تا به حال نوشته ام.
پ.ن۱: پستی هم درباره کامنت های آشنایی و دعوت به وبلاگها خواهم نوشت.
روزگاري بود كه مينوشتم و ميخواندم.
حالا نگاه مي كنم و مي نويسم.
شايد فردا كاري نكنم و فقط نگاه كنم...
پ.ن: پاییز امروز بارید. کوه تماشایی شده است.