تبليغاتX
دست نویس - یک غزل...
نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد

نه این درخت غم از ریشه می توانم زد

خوشم به زندگی تلخ همچو می، ور نه

برون چو رنگ از این شیشه می توانم زد

ز چشم شیرِ مکافات نیستم ایمن

و گر نه برق بر این ریشه می توانم زد

ندیده است جگر گاهِ بیستون در خواب

گُلی که من به سرِ بیشه می توانم زد

خوش است پیش فتادن ز همرهان، صائب

و گر نه گام به اندیشه می توانم زد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:26 توسط رضا ظریفی |