نه این درخت غم از ریشه می توانم زد
خوشم به زندگی تلخ همچو می، ور نه
برون چو رنگ از این شیشه می توانم زد
ز چشم شیرِ مکافات نیستم ایمن
و گر نه برق بر این ریشه می توانم زد
ندیده است جگر گاهِ بیستون در خواب
گُلی که من به سرِ بیشه می توانم زد
خوش است پیش فتادن ز همرهان، صائب
و گر نه گام به اندیشه می توانم زد