عقربه ها
مثل دو تیغه الماس
بر مچ دستم برق می زدند
و زمین به قطره اشک درشت و معلقی می مانست
ماجرای مرا پایانی نبود
اگر عطر تو از صندلی بر نمی خاست
دستم را نمی گرفت و
به خیابانم نمی برد.
"شمس لنگرودی"
پ.ن۱: این را در اولین برگ تقویم سال بعدی نوشته که متولد ماه بهمن برایم سوغات آورده بود.
پ.ن۲: تو را در رویا دیدن هم عالمی دارد. مهربان تر از واقعیت...