همه سردند. خاکستری اند.
کافی است بفهمند نگاهشان می کنی. سردتر می شوند.
نمی دانم مقصد کجاست.
یکی سوار می شود، دیگری پیاده.
بیشتر به «گمشده گان» می مانند.
آنها هم مرا نگاه می کنند. شاید من هم سرد و خاکستری شده ام.
شاید من هم به «گمشده گان» می مانم. نمی دانم!