<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دست نویس</title>
<link>http://dordunak.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 16:04:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ارتش کمبوجیه</title>
<link>http://dordunak.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>داستان میراث فرهنگی کشور و مسئولان مثلا فرهیخته آن هم ماجرایی است برای خودش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقایان تحمل هیچ حرفی را ندارند که البته بیش از این هم انتظاری نیست. مطلب زیر را بخوانید. فقط عذر می‌خواهم که طولانی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزنامه همشهري در تاريخ 18/9/88 با عنوان &lt;A href=&quot;http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=103231&quot; target=_blank&gt;&quot;ارتشی بود، ارتشی نبود&quot;&lt;/A&gt; در موضوع كشف بقاياي ارتش كمبوجيه در مصر مطلبي منتشر كرد كه نظرات كارشناسان مختلفي را در بر مي‌گرفت. سازمان محترم ميراث فرهنگي و گردشگري با ارسال جوابيه‌اي به اين مطلب پاسخ داده است كه البته به ‌نظر تحريريه روزنامه همشهري محتواي اين جوابيه با مطلب كارشناسي منتشرشده از سوي همشهري ارتباطي ندارد اما ضمن پوزش از خوانندگان محترم، تقاضا مي‌كنيم حوصله به‌خرج داده و حتماً اين جوابيه «خواندني!» را بخوانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;جوابيه سازمان ميراث فرهنگي ايران به جريده همشهري&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرامش و خونسردي خودتان را حفظ كنيد. چشمانتان را خوب ببنديد. در عالم خيال تجسم كنيد داريد از تونل توحيد عبور مي‌كنيد. وارد خيابان پر از درختان قديمي و كهنسال آزادي شويد. نگذاريد ديو نفس به شما تلنگر بزند كه مدت‌هاست درختان خيابان آزادي را بريده‌اند و همشهري هم صدايش درنيامد. همينطور به تجسمتان ادامه دهيد. سوار يكي از اتوبوس‌هاي BRTپارك شده خالي در كنار ايستگاه كه انتظار شما را مي‌كشد شويد و در اولين ايستگاه مترو با عزت و احترام پياده شويد. سوار پله برقي سالم وارد ايستگاه مترو شويد. تاكيد مي‌كنيم همين‌طور به خيالاتتان ادامه دهيد و به ديو نفس كه وابسته به استكبار جهاني است اجازه ندهيد شما را از خواب بيدار كند. فقط تجسم كنيد. بعد از چند ثانيه در اولين صندلي راحت و خلوت واگن مترو كه جلوي پايتان توقف كرد، بدون هيچ عجله‌اي مستقر شويد... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا در كمال آرامش، روزنامه همشهري را باز كنيد و يك راست سراغ صفحات كاريابي نيازمندي‌هاي آن برويد. اصلا گوشتان به حرف‌هاي ديو نفستان بدهكار نباشد كه بعضي از اين آگهي‌هاي كاريابي دروغي است. بالاخره در همشهري چاپ شده و اصلا نمي‌شود كه دروغ باشد!!... فقط به ستون‌هاي نيازمندي‌ها توجه كنيد. سعي كنيد آگهي صفحه اول توجه شما را به خودش جلب نكند: چون ممكن است حواستان پرت شود و از سروصداهاي پشت سرتان كه مي‌گويند برو جلو اتوبوس رفت، غافل شويد!!...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; اصلا توجه نكنيد و به ديو نفستان هم راه ندهيد كه به شما مي‌گويد بيدار شو تو در 3كيلومتري ايستگاه اتوبوس انقلاب ايستادي. در ضمن، روي صندلي‌هاي ايستگاه هم ننشين چون پودرلباسشويي تو خونه نداريم. خيالت راحت باشد. روزنامه همشهري كه همراهت هست برو روي جدول كنار خيابان بنشين تا اتوبوس بعدي... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اميدوار بوديم كه شايد حداقل حريم غرور ملي و تاريخ ايران عزيز قرباني مطامع سياسي نشود اما گويا برخي حتي به قيمت پايمال شدن غرور ملي و خوشحالي بيگانگان حاضرند تا آنجا پيش بروند كه شايد به نان و نامي برسند... ماجرا از آنجا آغاز شد كه چندي قبل تعدادي از مراكز و محافل رسمي و رسانه‌هاي علمي جهان، اخبار و تصاوير كشف آثار ايراني در كشور مصر را( كه گفته مي‌شود متعلق به بقاياي ارتش كمبوجيه است) منتشر كردند. سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري نيز براساس وظيفه ذاتي خود با كسب اجازه و حمايت رياست محترم جمهور، تمايل خود را  براي پيگيري و بررسي بيشتر اين خبر در قالب اعزام هيات باستان‌شناسي به مصر اعلام كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لازم به ذكر است در تاريخ باستان‌شناسي كشورمان اين نخستين بار بود كه مقام ارشدي در اين سطح، به ميدان حمايت از باستان‌شناسي و باستان‌شناسان آمده بود. پس از گذشت حدود يك ماه از انتشار خبر كشف آثار ايراني ارتش كمبوجيه در مصر،‌ يك مقام مصري( كه به داشتن گرايشات شديد ملي‌گرايي نيز شهرت دارد) مدعي عدم صحت خبر آن هم نه در قالب اطلاعيه رسمي، بلكه در صفحات داخلي وبلاگ شخصي خود شد: ادعايي كه بنا بر قاعده مي‌بايست به صورت بيانيه رسمي- آن هم در زمان انتشار جهاني خبر- صورت مي‌گرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما از اين جا به بعد ماجرا بسيار جالب مي‌شود: روزنامه همشهري ارگان شهرداري تهران به جاي حمايت از اقدام ملي و وطن‌پرستانه سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري، گويي در انتظارواكنش اين فرد لحظه شماري كرده و وبلاگ شخصي او را پس زمينه صفحه مانيتور خود قرار داده بود تا به محض آپلود نوشته‌هاي او آن را منتشر كند: سرعت عملي كه حتي روزنامه‌هاي بيگانه نيز از آن عقب مانده و در تاريخ حيات اين روزنامه براي اولين‌بار از آنها سبقت گرفت. گويي مسئوليت اين ماموريت بس مهم را روزنامه همشهري (ارگان رسمي شهرداري تهران كه صفحات نيازمندي‌هاي آن بخش عمده وزن روزنامه را تشكيل مي‌دهند) بر عهده گرفته است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزنامه همشهري در اين رابطه، طبل به دست گرفته كه «بشتابيد بشتابيد آخرين خبر، يك خبر مهم؛ طبق مطلب صفحه داخلي يك وبلاگ، خبر آثار ايراني كشف شده متعلق به ارتش كمبوجيه در مصر صحت ندارد.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هرچه با خود كلنجار رفتيم انگيزه و چرايي اين رفتار را درنيافتيم. آخر عدم ارتباط مناسب با يك دستگاه دولتي كه نبايد به بهاي پايمال كردن غرور ملي و تاريخ كشور تمام شود. اصلا گيريم اين مسئله درست نباشد. شما چرا اين چنين برآشفته شده‌ايد؟ چه نفعي در اين ماجرا براي شما متصور است؟ از همه مهمتر، چرا با اعزام هيات كاوش به مصر جهت پيگيري موضوع مخالفت مي‌كنيد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سخن ما با گردانندگان اصلي روزنامه همشهري اين است كه اگر فكر مي‌كنيد از اين رهگذر دولت را تخريب مي‌كنيد سخت در اشتباه هستيد. آقايان! سوژه‌اي كه در دست گرفته‌ايد از جنس تخريب دولت نيست؛ بلكه از جنس تخريب كشور و غرور ملي ايرانيان است و به كلي با قضايايي چون قضيه مترو و سنگ فرش كردن خيابان ولي‌عصر متفاوت است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما اگر روزنامه همشهري ارگان رسمي شهرداري تهران قصد ارائه سرويس ويژه و كسب درآمد دارد چرا پروژه‌ها و سوژه‌هايي اين چنين سخت را در دست مي‌گيرد؟ سوژه‌هاي آسان‌تر هم هست اگر فكر مي‌كنيد دولت اين گونه تخريب مي‌شود برويد گزارش‌هاي برخي معاندين در مورد جزاير سه‌گانه، غير ايراني بودن بوعلي‌سينا(دانشمند بزرگ ايراني) و خليج‌فارس را هم منتشر كنيد: چون تا دلتان بخواهد در سايت‌ها و وبلاگ‌هاي برخي بيگانگان در اين مورد ادعا وجود دارد. چرا در حمايت از تغيير نام خليج هميشه فارس طومار جمع نمي‌كنيد و به ادعاهاي بي‌اساس برخي سايت‌هاي اينترنتي تمسك نمي‌جوييد؟ مگر نه آنكه طبق رويكرد شما در قبال خبر ارتش كمبوجيه در مصر، شما ظاهرا فقط اظهارات مقامات بيگانه برايتان اهميت داشته و مورد وثوق است؟ از اين دست مطالب در وبلاگ‌هاي شخصي آنان به وفور يافت مي‌شود. البته اين قبيل رفتارها فرصت بسيار خوبي را براي مردم ايران فراهم مي‌آورد تا ايران دوستان و ميراث دوستان واقعي را بشناسند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رجال گرداننده روزنامه مذكور بد نيست بدانند كه حتي رئيس دفتر حفاظت منافع مصر و هيات همراه در ديدار معاون رئيس جمهور و رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري، موضعي همچون اين روزنامه نگرفته‌اند. اين مقام مصري نه فقط اين خبر را تكذيب نكرد بلكه تاكيد  كرد كه موضوع كشف آثار ايراني در كشور مصر مي‌تواند صحت داشته باشد. اما بايد توسط كارشناسان مورد مطالعه قرار گيرد تا از نزديك بتوان به حقيقت ماجرا پي برد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما مقصود اصلي گزارش روزنامه همشهري در بخشي از اين گزارش بيشتر خودنمايي مي‌كند: چرا كه ظاهرا از نظر اين روزنامه اگر در كاري سود اقتصادي  يا سياسي نباشد كه اصولا آن كار نبايد انجام شود. اينجاست كه براساس  ظن خود بخشي از گزارش را به اين موضوع اختصاص مي‌دهند كه چه بسا حتما اين فتح‌يابي است براي برقراري رابطه ايران با مصر ولي از آنجا كه سازمان ميراث فرهنگي برخلاف روزنامه وابسته به شهرداري اساسا اهل كار سياسي نبوده و به كار تخصصي خود مشغول است، پاسخ به فرضيه ايشان را به نهادهاي مسئول واگذار مي‌كنيم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما در ابتداي گزارش مذكور نوشته بوديد «سرمان به كار خودمان گرم بود و داشتيم زندگيمان را مي‌كرديم» لذا ما هم تاكيد مي‌كنيم سرتان به كار خودتان باشد و به جاي حمايت از برخي بيگانگان و فرافكني مسائل و معضلات بزرگ كلانشهر تهران، كمي نيز راجع به مسائل ذيل بنويسيد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، آلودگي شديد هوا كه به واسطه مشكلات ناشي از حمل‌ونقل عمومي، هر روز تعداد زيادي از مردم را روانه بيمارستان‌ها مي‌كند است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، موضوع يكطرفه‌شدن خيابان‌هاي تهران و از بين رفتن مشاغل متعدد و اعتراض شديد مردمان اين مناطق است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، تأخيرهاي مكرر در افتتاح تونل توحيد است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، تعويق اتمام  145 پروژه كلان اين شهر به‌رغم تأكيدات شوراي شهر تهران است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، چشم‌پوشي مديران شهري بر تخلفات فراوان در ساخت‌‌وسازها -به‌زعم رئيس شوراي شهر تهران- است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، مشكلات شديد مردم ساكن نواب است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، عدم اجراي مصوبات شوراي شهر تهران است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران عدم ارائه خدمات اتوبوسراني در شأن مردم تهران- به زعم سخنگوي شوراي شهر- است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران وقوع مواردي همچون فروريختن ساختمان‌ها به‌علت سهل‌انگاري است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، سياسي‌كاري در توسعه متروي تهران است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، وجود مشكلات زياد و ناتواني در مديريت برخي تاكسيراني‌هاي خصوصي است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، صرف ميلياردها تومان براي سنگ‌فرش كردن خيابان‌هاي تهران و بعداز آن كندن اين سنگ‌فرش‌ها براي ارائه ساير خدمات به مردم است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، فقدان يك شهر بازي و وعده‌هاي محقق‌‌نشده ساخت آن براي اين ابرشهر است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، رشد بي‌سابقه حاشيه‌نشيني در اطراف تهران به‌علت كاهش نظارت از سوي دستگاه مربوطه است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، بي‌توجهي به تذكرات دلسوزانه اعضاي شوراي شهر منتخب مردم از سوي متوليان امر است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، نارضايتي و اعتراض‌هاي مداوم كسبه خيابان دماوند تهران است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، تخريب‌هاي متعدد و پرشمار آثار تاريخي از سوي نهاد مديريت شهري است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، اعتراض اعضاي شوراي شهر به انحرافات اساسي در بودجه مديريت شهر تهران است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* معضل امروز تهران، تغيير ناگهاني و چندباره پلاك منازل و سرگرداني‌هاي شديد ناشي از آن است يا آن هم تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;معضل امروز تهران، بلاتكليف‌ماندن مصوبه صريح دولت هشتم در خصوص حمايت‌هاي مالي و مرمتي از بناهاي تاريخي تحت‌نظارت ميراث فرهنگي توسط شهرداري است يا اين تعلل نيز تقصير سازمان ميراث فرهنگي است؟...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اينها مشتي نمونه خروار است كه در صورت لزوم و فقدان سوژه در آينده نيز حاضريم بانك‌ سوژه‌اي از معضلات اساسي امروز تهران كه چشمانتان را روي آن بسته‌ايد، به رايگان در اختيارتان قرار دهيم تا به جاي فرافكني و بزرگ‌نمايي مسائل ميراث فرهنگي، اندكي هم راجع به مشكلات واقعي مردم تهران كه وظيفه رفع و حل آنها برعهده شماست، بنويسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: با ادبیات آقایان آشنا شدید؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 16:04:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordunak&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>dordunak</dc:creator>
<guid>http://dordunak.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد، درد و باز هم درد</title>
<link>http://dordunak.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;این را امروز &quot;سید علی صالحی&quot; برای صفحه آخر روزنامه اعتماد نوشته بود.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;TABLE id=NewsItem style=&quot;TABLE-LAYOUT: fixed&quot; cellSpacing=1 cellPadding=1 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #9a0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;A name=167032&gt;&lt;/A&gt;جسارت عبور از پياده رو&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; noWrap align=right height=10&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;IMG height=151 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-09-08/12-3.jpg&quot; width=100 align=left&gt;سيدعلي صالحي&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نه هميشه، گاهي او را مي بينم؛ بيشتر از سمت جنوب مي آيد؛ خميده، لنگان، آرام و&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;سر در گريبان، انگار همه عمر با خودش حرف زده است. بار اول فکر کردم دارد در &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;گوشي تلفن همراهش با کسي حرف مي زند.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;کسي در کار نبود؛ با خودش بود؛ دعا يا نفرين؟ نمي شد شنيد.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;مي دانستم زباله داني بزرگ سر کوچه مقصد اوست. با نايلوني در دست دورتر،&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;کنجي پشت شمشادها ايستادم، ديدم دارد دور زباله داني پي چيزي مي گردد.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; دو بلوک شکسته را سکو کرد، کيسه نايلون سياهش را گشود و گشت و جست و جو کرد. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;از دور توان تشخيص نداشتم، اما عروسک شکسته را ديدم؛ دو سه پرتقال - حتماً پژمرده و پير - &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;و بعد کيسه يي سفيد پر از کاغذ، کوهي کاغذ که يک طرف شان سفيد بود. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;براندازش کرد، گشودش، به کارش آمد؛ آن را نيز برگزيد. کوهي کاغذ، چرک نويس هاي من بود.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;دلم نمي آمد کاغذ شعرهايم را پاره پاره کنم؛ فقط مراقب اسمم بودم که خوانده نشود. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;بعد راه افتاد سمت بالاتر، پول قبول نمي کرد. آبرو داشت و شريف بود و آبرو دارد و شريف است.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; او يکي از هزاران انساني است که به پاکي آسمان زندگي مي کند؛ هرچند سر در زباله ها. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همان بار اول، يک لحظه با غيظي معصوم به رخسارم خيره شد و گفت؛ فرزند، من گدا نيستم. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;او را پاييدم؛ رفت سمت زباله داني گلستان پنجم شرقي. کند، سنگين و خسته پيش مي رفت. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;دور زدم با شتاب، پيش از او به زباله داني رسيدم. کيسه کفش و البسه - نه فرسوده و بي مصرف - را در زباله داني انداختم و دور شدم. ماندم تا رسيد. با کشف اين کيسه، حس کردم بايد شادمان شده باشد؛&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; حتماً همين طور است. جوري به طنز، آن را سبک و سنگين کرد، انگار باورش نمي شد؛ &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;حتي اطرافش را نگاه کرد. بارش سنگين شده بود. خيال کردم دارد با خودش مي گويد؛ &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;«رزق امروز رسيد.» سراغ زباله داني بعدي نرفت، راه افتاد سمت جنوب.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; خواستم بروم بارش را بردارم به ياري، ترديد داشتم. انگار جان دوباره گرفته بود؛ مي لنگيد به شيب جاده، &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;هي چادر سياه رنگ و رو رفته اش را جمع مي کرد، يک بار هم بار به زمين گذاشت، خستگي در کرد،&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; و بعد رفت سمت بلوار گلزار، پايين ميدان هروي. به نظر مي رسيد بيش از 70 سال زيسته است.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; مادر بود؛ کهنسال و شريف، بار اول که به رخسارم خيره شد، &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;باورم نمي شد که يک انسان همه شيارهاي رنج و عمر و اندوه بشري را براي چهره خود خريده باشد. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;او زن بود، مادر بود، بزرگ بود... با کيسه نايلونش سنگين از شعرهاي من. آن شعرها از کجا سر درمي آوردند.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; آيا نوه پيرزن پشت سفيد صفحات مشق خواهد نوشت؟&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; آيا آن همه را به خريدار کاغذهاي باطله خواهد فروخت؟&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; آيا مي داند آن همه شعر اندوه نويس رنج مردماني چون اوست. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;فرو نشستم و يادم رفت کجاي خيابانم؟ ويرانم از دست اين روزگار، &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;اما شادمان از اينکه هرگز فرودستان را فراموش نخواهم کرد. از اعماق همين طبقه آمده ام؛ &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;و باز به ياد مي آورم که در دوره دانش آموزي، مادرم هميشه مي گفت؛&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; «کار شاعري عاقبت ندارد، برو پي نان،» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دريغا نان را مي توان با کلمه نوشت، اما کلمه هرگز نان نمي شود؛ خاصه اگر بخواهد پيش مرگ عدالت شود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مي گويند بيا، براي شعرخواني به آلمان، اطريش، انگليس، کانادا و... بيا، علاقه مندان چشم به راهند. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;مي گويم چشم، براي بعد...، اما کجا بروم؟ شعر، کيسه نايلون، پيرزن، فقر، شرافت.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; همه هستي من، کلمات من، شعر من متعلق به اينجاست. تازه به ياد مي آورم؛ کجا رسيده ام. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;پزشک مي گويد؛ بي خوابي ها، سردردها، مشکل قلب و... درمان مي شوند؛ &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;از دارو نترس، سيگار نکش، ويران شدن ات شتاب گرفته است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درد، درد، تنها درد شفاي درد من است. درد من جاي ديگري است.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; پس اين فقر ويرانگر، کي تمام خواهد شد؟ &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;مردم آبرو دارند. ما بايد از پياده رو عبور کنيم. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;هر کس که درد بر درد مردم مي افزايد، چيزي جز دوزخ در کمين او نخواهد بود.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن: هر کس که درد بر درد مردم مي افزايد...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این را مدام تکرار می کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 13:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordunak&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>dordunak</dc:creator>
<guid>http://dordunak.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر خوب</title>
<link>http://dordunak.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>رفع توقیف شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 14:01:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordunak&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>dordunak</dc:creator>
<guid>http://dordunak.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهاي بهانه</title>
<link>http://dordunak.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;این را رضا نوروز پور روی فیس بوک نوشته است:&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;به خاطر مبارزه با بهائیت، صدها شیعه دوازده امامی را از نان خوردن انداختن، واقعا شاهکار است!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این را هم عباس ثابتی راد در بالاترین نوشته:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;تصویر اولین شماره روزنامه همشهری که در سال ۱۳۷۱ منتشر شده است. ا.ن بالاخره توانست همشهری را خاموش کند. از قرار اسفندیار رحیم مشایی روز گذشته و ‍پس از آنکه معاون مطبوعاتی ارشاد خبر دادن تذکر به همشهری را به خبرگزاری سپاه (فارس) داد، رحیم مشایی به صورت غیر قانونی از ارشاد خواست تا روزنامه را توقیف کنند. اگرچه آراء هیات منصفه برای توقیف همشهری به حد نصاب نرسیده بود، اما ارشاد نامه توقیف به مدیر مسوول روزنامه می فرستد و بلافاصله ‍پرنده به دادگاه مطبوعات فرستاده می شود. با این اقدام بالاخره ا.ن توانست همشهری را هم ببندد. حالا ایران مانده و یک روزنامه ای که مال ایران نیست.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i47.tinypic.com/8vuhq0.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: البته مي دانيم كه تبليغ بهاييت بهانه است. مشكل وجود قاليباف است و مترو و تونل توحید كه دولت دوست ندارد باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱: این را هم &lt;A href=&quot;http://www.reporter.ir/archives/88/9/006215.php&quot; target=_blank&gt;حمید ضیایی پرور&lt;/A&gt; روی وبلاگش گذاشته. بخوانید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 11:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordunak&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>dordunak</dc:creator>
<guid>http://dordunak.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آواز</title>
<link>http://dordunak.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;فاخته بايد بخواند&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;مهم نيست که نصف شب است! &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;پرسيدند کجاست &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;پرسيدند کيست &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;پرسيدند چه می‌کند &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;پرسيدند کی بر می‌گردد؟ &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;و من هيچ نگفتم! &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;نه از شکوفه‌ نرگس، &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;نه از سپيده‌ی دريا. &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;باد می‌آمد &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;يک نفر پشتِ پرده‌های باد پيدا بود، &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;همين و اصلا &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;نامی از کجا رفته‌ايدِ نرگس نبود، &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;چيزی از اينجا چطورِ سپيده نبود. &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;(نصف شب باشد، هر چه ...! &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;فاخته بايد بخواند!) &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;گفتم نگرانِ گفت و گویِ بلند من با باد نباشيد &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;دهانم را نبنديد، آزارم ندهيد &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;خوابم را خراب نکنيد &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;من نمی‌دانم سپيده‌ نرگس کدام است &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;من نمی‌دانم شکوفه‌ دريا چيست &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;من از فاخته‌های سحرخيزِ دره‌ خيزران &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;هيچ آوازی نشنيده‌ام &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;فقط وقتی از بيتُ‌الَحْم &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;به جانبِ جُلجُتا می‌رفتيم &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;حضرتِ يحيی گفت: &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;چه زندان و چه خانه، &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;هر دو سویِ همه‌ ديوارهای دنيا يکی است.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;سید علی صالحی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 14:24:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordunak&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>dordunak</dc:creator>
<guid>http://dordunak.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی ما</title>
<link>http://dordunak.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;این رو دوستم وحید فرستاده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&quot;هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن .... &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم: &lt;BR&gt;همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! &lt;BR&gt;ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد: &lt;BR&gt;تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ &lt;BR&gt;گفتم: نه ! &lt;BR&gt;گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ &lt;BR&gt;گفتم: نه ! &lt;BR&gt;گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ &lt;BR&gt;گفتم: نه ! &lt;BR&gt;گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟ &lt;BR&gt;گفتم: نه ! &lt;BR&gt;گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ &lt;BR&gt;گفتم: نه ! &lt;BR&gt;گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ &lt;BR&gt;با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!! &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟ &lt;BR&gt;جواب دادم: نه ! &lt;BR&gt;ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني!&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ما هم زندگی می کنیم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 12:11:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordunak&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>dordunak</dc:creator>
<guid>http://dordunak.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشحال</title>
<link>http://dordunak.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;عجب حسی!&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;عجب شعفی!&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;عجب فیلی!&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blog.beliefnet.com/beyondblue/imgs/elephant.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: خیلی‌ها دنبال يك شادي درست و حسابي از ته دل هستند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 15:36:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordunak&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>dordunak</dc:creator>
<guid>http://dordunak.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز استکبار ستیزی</title>
<link>http://dordunak.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;خدا رو شکر ۱۳ آبان هم با شکوه هرچه تمام تر برگزار شد!&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 415px; HEIGHT: 302px&quot; height=309 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mehrnews.ir/mehr_media/image/2009/11/484314_orig.jpg&quot; width=373 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: به پرچم‌ها توجه كنيد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان ارزشي زحمت كشيدن و بر اثر جو گرفتگي پرچم ايران رو هم به آتش كشيدن!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 14:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordunak&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>dordunak</dc:creator>
<guid>http://dordunak.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سبزینه</title>
<link>http://dordunak.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;خوب شد یه بنده خدایی گفت که سبز رنگ ساداته و انتخابش کرد&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt; دوستان بعد از ۱۴۰۰ سال برای احیای فرهنگ علوی و فاطمی دست به کار شدن!&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8808100183&quot; target=_blank&gt;خبر سبزینگی!&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: اشعار مرتبط:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سبز سبزم ریشه دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عید اومد بهار اومد... (سبزی در بهار مستتر است!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 12:41:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordunak&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>dordunak</dc:creator>
<guid>http://dordunak.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر فوری</title>
<link>http://dordunak.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;پاکستان ۱۱ نفر از نیروهای سپاه را که به صورت غیرقانونی وارد خاک این کشور شده بودند، دستگیر کرد.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://hosted.ap.org/dynamic/stories/A/AS_PAKISTAN_IRAN?SITE=WIMAR&amp;SECTION=HOME&amp;TEMPLATE=DEFAULT&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;خبر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: جنگ نشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 16:04:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dordunak&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>dordunak</dc:creator>
<guid>http://dordunak.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
